
دود میکند کله ام از دود سیگارت .. پُک میزنی اش و میپکد مُخم ..
و میرود سیاهی چشمانم ز بس سیاه است چشمانت ..
دلم را روی منقل چشمانت به سیخ کشیده باد میزنم ..
.. و به باد می دهم خود را !
سنگ بر سرم می کوبی و ..
.. باز سنگ تو را به سینه میزنم !
روبرویم نشسته ای حال ٬
چنگ میزنم من به مطربی .. و عود مینوازی تو ..
چنگ به قلبم می اندازی تو و من ٬
تاری ز مویت را در عود سوز ..
تا تو را در آستانه ببینم ... باز .. هی .. همواره ...
همین و بس !!
/علیرضااکّار/
./۱۶.فرورتیگان.۱۳۸۵/.
سفره ی هفت سین خالی بود از سین
دود سیگارم در هوا .. سایه ام خزیده بر کف
من این سوی اتاق سیب در دستانم ..
تو آن سو ی اتاق ساتور
..
پس ..
همین ها برای هفت سین امسال مان بس .
!!
(تقدیم به حوا !!!)
/علیرضااکار/
./۱.فرورتیگان.۱۳۸۵/.