
غرقه سیلاب بی امان فلاکت
که بر دیوارهای اتاق پلشتش نمی نفرت انگیز پس می دهد
سخت پریده رنگ ، محکوم و به خود وانهاده
مردی در آستانه مرگ
در پرتو چراغ بالینش که می چرخاند و می جنباند باد
به چشم می بیند
بر دیوار طبله زده
نور جاندار شگفت انگیزی:
شعله خجسته چشمان محبوب را .
و در سکرات مرگ
در سکوت پرطنین اتاق احتضار
به گوش می شنود آشکار
شیرین ترین سخنان عشق بازیافته را
به صدای زنی که چنان به جانش دوست می داشت .
و اتاق لحظه ئی نور باران می شود
چنان که هرگز قصری از آن گونه چراغان به خود ندیده .
همسایگان می گویند : حریق است .
شتابان در می رسند و
هیچ نمی بینند جز مردی تنها
خفته در بستری چرکین
لبخندزنان علی رغم سوز زمستانی که در اتاق می پیچد
از جام های شکسته به دست بینوائی
و به دست زمان
...

./۲۴.آپان.۱۳۸۵/.